يك فغان هايي،مشابه همين ها كه اينجا از من شنيديد،در فيس بوك از خود سردادم و دوستي آمد و نسخه مهاجرت را تجويز كرد.من،همان جا پاسخ دادم كه بيشتر دردي كه مي كشم بخاطر مقاومت من در برابر اين تصميم است كه به زعم من،مي تواند آخرين تصميم باشد نه اولين تسليم...و آن دوست الحق عزيز،بسيار لطف كرد و وقت گذاشت و برايم حرف هايي گفت كه پيش تر،جسته و گريخته،وسط فكرها و تصميم هايم به آنها توجه كرده بودم ولي يك جا و در كنار هم و آنهم در يك چنين شرايط روحي و رواني درهم و برهمي،نه!
اين حرف هايش :
" وقتی ایران بودم تعصب، غرور، فرهنگ 2500 ساله و ترس و تصاویر غلط من رو وادار می کرد بسیار پیچیده و آرمانی فکر کنم. اما واقعیت چیز دیگه ای است. زندگی پیچیده نیست و لذت فلسفه های پوشالی از لذت داشتن 1 خانواده موفق با بچه ها سر حال و شاد، با آینده تضمین شده، با مردمانی که دروغ نمی گند، خیانت نمی کنند و واقعا احساسات دارن. نخست وزیری که پستشو برای حمایت از مردم از دست می ده و پاش وامی سته! داشتن کار موفق، استفاده سازنده از توانایی ها، محیط کار بدون دغدغه انسانی. لذت گردش در طبیعت فوق العاده بدون ترس از هیچ چی. خرج کردن پول تا سنت آخر و اطمینان از اینکه دوشنبه باز حسابت پره چه کار داشته باشی و چه نه. چه جلوی رییست خود شیرینی کنی یا نه. چه شخصیتتو 1 مرد به تمسخر بکشه یا نه......... خارج رفتن 1 تسلیم و 1 فرار نیست. تو چی رو می خوای بسازی؟ بی فرهنگی رو؟ دروغ رو؟ کمبود های رنگارنگ رو؟ نه نمی تونی چیزی نداری. مهاجرت خیلی چالش بزرگیه. بزرگتر از همه زندگی 30 ساله من. ما همه بیماریم. ما همه زخمی هستیم. بگذار این مردم مهربان و واقعی زخمات رو درمان کنن. دردهاتو بشنون و بهت راستین زندگی کردن رو یاد بدن. در ایران تو انسان دونسته نمی شه، حتی توی خانواده خودت حقوقت رعایت نمی شه. حتی خودت حق خودتو نمی دی. ببین گووشش کن."
حالا دلم مي خواهد با هم حرف بزنيم...شعار،نه ها!،حرف حساب...من هميشه به ماندن و گذاشتن يك اثر حتي خيلي خيلي كوچك،معتقد بوده ام و هستم.اما حرف اين دوست،از رفتن و اثر بزرگ تر از خود به جا گذاشتن است،از انساني زندگي كردن و ياد گرفتن و آرامش است.حالا واقعاً مگر اين تولد اجباري در سرزمين مادري(!)،محدود به مرزهايي كه انسان،خود، به قصد تنازع بقا و قدرت طلبي ترسيم و به دنيا تحميل كرده،مي تواند دليل ماندن و پا سفت كردن باشد؟
وابستگي هاي خانوادگي را رها كنيد چون من آن را هم يك معضل يا عادت يا شاخصه فرهنگي مي دانم كه ما را به خاطر نداشتن ابتكار عمل در ساختن و پركردن مستقل روزها و لحظه هايمان،در يك بستر تاريخي،به خود دچار كرده است،وگرنه آدم ها را كه نمي توان گره كور زد و براي خود خواست بلكه بايد دوست داشتن شان را با آرزوي شاد بودن و راضي بودنشان،هرجا كه هستند،معنا كرد.
القصه...بياييد حرف بزنيم...با هم حرف بزنيم و به اين نيازمند ياري سبزتان،ياري كنيد.
پ.ن:دوستان داخل و خارج! صادقانه لطفاً...چه اگر مانده ايد و به كارتان شك داريد و چه اگر رفته ايد و از رفتن پشيمان يا مردد هستيد...خواهش مي كنم حرف هايتان توجيهي براي رفتن يا ماندن تان نباشد...
بين حال من در آخرين باري كه اين وبلاگ را بروز كرده بودم با حال امروزم كه به دنبال بروز آخرين علائم حياتي* خود هستم،فاصله خيلي زياد است.فاصله كه چه عرض كنم،اصلاً حالم ديگرگون است و به حال ديگري مبدل شده...به همين راحتي...به همين راحتي همه چيز مي تواند خراب شود.به همين سادگي،وقتي در جايي كه ما ايستاده ايم،ايستاده باشي،همه ي برنامه هايت مي توانند ظرف چند ماه،نيست و غيرممكن شوند...شايد اشاره سرانگشتي يا حركت بي هنگام سري يا جمله اي از جنس "نبايد"،جمله اي از جنس نحسي و كج فهمي،روزگارما را هر لحظه رقم مي زند و رقم ها را مدام جابجا مي كند...نمي دانم... يعني،راستش،ديگر مهم نيست...براي اين جسم و روح لمس و بي حس شده،علت ها و چراها،آنچنان كه روزگاري قابل واكاوي و چالش برانگيز بودند،امروز ديگر نيستند.امروز ديگر راحت ترين جمله اي كه استيصال ام را براي كوتاه لحظه اي از بين مي برد : " گور باباي ..." است...مي دانم كه به زبان آمدنش از سوي من،خيلي ثقيل است...چيزي مثل نقض موجوديت شخصي...ولي خسته گي ام بسيار بيش تر و بزرگ تر از آن است كه جان داشته باشم تا خودم را از زير اين همه غبار و زباله بيرون بكشم و برق بياندازم و دوست بدارم...
دلم تنگ است...دلم براي خاطرات كه نه،براي همه لحظه هايي كه مي توانستند عظيم و خاطره انگيز باشند و مدام دارند نابود مي شوند،تنگ است...براي اين همه جاي خالي و حفره هاي عميقي كه گاه و بيگاه به چرك و خونابه مي افتند و درد مي گيرند،كاري از من ساخته نيست و باز دلم تنگ است.بين دوراهي رفتن و ماندن وامانده ام و مي دانم هيچكدام سري به خوشبختي و آرامش نمي كشند و دلم تنگ است.خسته از اين همه "جايتان خالي" و " به يادتان بوديم" گفتن ها هستم و دلم تنگ است.ديگر براي آمدن و ديدن دوستان هم هيجان زده نمي شوم از بس از همان ديدار اول و اولين ديدار،دلم تنگ است.از خودم مي پرسم كه آخر اين چه شوربختي عظيمي است كه بي آب و گلاب زير آفتاب جان مي بازد و غليظ و غليظ تر مي شود و بر جاي جاي زندگي ام شوره مي زند ...و به وقت همين پرسش هم دلم بدجوري تنگ است.
دلم خفه شده...حتي ديگر از من درخواستي هم ندارد...مي داند كه دستيابي اي در كار نيست و من مثل هميشه ي اين سالها،شرمنده اش خواهم شد و از اين رو زبان در كام كشيده... و من ميان اين دل خفگي ها و شرمندگي ها،دلم تنگ است.تمام زندگي ام صحنه ي جنگي است به غايت نابرابر....حريف ميان من و دستانم،ميان درهم پيچيدگي هاي ذهن و روانم،سنگر بسته و خاكريز علم كرده و من،با دلي تنگ، با او و با خودم در نبردم.ديگر خودي هم نمانده،اصلاً،براي عرض اندام و شايسته بازيافتن...
ديگر حتي درست نمي دانم كه دلتنگم يا خسته ام .. شايد هم پيش از همه ي اين تن خستگي ها و دل خفگي ها ،مرده ام...مرده ام.
*:اين قلم و اين وبلاگ ،آخرين علائم حياتي من اند...
ذهنم خالي است.توي مغزم هيچ چيز وول نمي خورد،هيچ چيز قابل نوشتني يا،بهتر بگويم،هيچ نكته ي قابل انتشاري.اين همه آرامش ذهني،كلافه كننده است!نه تصويري،نه شعر گونه اي،نه جملات تو در تو و نه حتي تك جمله اي...هيچ...حتي خواندن و ديدن هاي اين چند وقت،به قلم و كاغذ نرسيده،در ذهنم مي ماسند و بايگاني مي شوند.
تازه دارم مي فهمم كه اين آدم هاي بي غم،چه حال مزخرفي دارند !
نه كه به بي غمي دچار شده باشم،نه،مطلقاً نه،ولي آرامش نسبي دوست داشتني اي دارم و از اين بابت گرفتار آمده ام در دستان اين ذهن خالي و پاك و بي خط و خالم...و فكر مي كنم اگر اين آرامش نسبي چنين كلافه كننده است،پس اين آدم هاي بي غم و بي دغدغه،چه روزگار فلاكت باري دارند !
فكر كن از صبح تا شب به هيچ چيز فكر نكني كه از جنس حل و فصل و تدبير و چالش باشد،چه مي ماند آخر؟!
حالا فهميدم اين كه مي گويند غيبت و پشت هم اندازي و سرك كشيدن در در حال و روز ديگران از عوارض بيكاري است،يعني چه؟منظورشان خود بيكاري،از نوع بي كسب و شغل بودن كه در مملكت ما آمار بسيار پاييني دارد(!)،نيست كه...منظورشان همين بي دغدغگي است... و از اين حيث و با اين تعريف ، ما كلاً ملت بي دغدغه اي هستيم...اولين بار هم نيست كه به اين نتيجه مي رسم...همين يك ماه پيش بود كه مي خواستم نقدي بر فيلم "يه حبه قند" بنويسم و آنجا،در يادداشتهايم نوشتم كه " باور دارم طبقه ي متوسط جامعه ما و خاصه بخش سنتي و يا حتي با گرايشات سطحي سنتي،مفهوم غم عميق و اندوه ماندگار را نمي داند؛او مي خندد مگر اينكه خلافش ثابت شود و از غم ها به قدر تأملي روي تيتر اول بخش اقتصادي روزنامه توقف مي كند،آهي مي كشد،چانه اي مي خاراند، غر و لندي مي كند،شلوغ پلوغ مي كند،و... بعد خدا را بخاطر سلامتي شُكر مي كند، دست ها را به هم مي سايد و مي گذرد..."
اين بي غمي كه شايد غالباً حاصل دستاويزي به ماوراءالطبيعه براي حال و آينده است،بد نيست..اصلاً بد نيست ...يا لااقل من قصد ندارم و نداشتم كه آن را به عنوان نكته اي بد و نامطلوب خاطر نشان كنم ...
بدي اش فقط اين است كه كرخي مي آورد ....اين بيكاري اسمي و معطلي رسمي،اين بي دغدغگي و بي تفاوتي،آدم را لَخت مي كند ؛ نه صفحه اي ورق مي زند ، نه چيزي گوش مي كند ، نه حرف به درد بخوري مي زند و ...بي تفاوت بي تفاوت ...حتي به شعار ها و روياهايش هم احترام نمي گذارد... همه چيز تعطيل و ... به جايش سَر را در خانه ي اين و اتاقك آن فرو مي كند،پي خبري و هيجان كاذب و بي هزينه اي...
شايد فقط مطالعه ؛كتاب،روزنامه،مجله ي زرد،نقد آبكي و تحليل بي مايه حتي؛ براي يك ساعت از اين همه زمان هرز و بيهوده،نه سرسري و جسته گريخته،كه با خالي كردن زماني براي مطالعه و با خاموش كردن تلويزيون و ماهواره،بدون قرچ و قورچ خوراكي، ما را جلوتر از اين جايي كه هستيم،ببرد...يعني اصلاً اين هم مهم نيست چون اصولاً قائل به اين نيستم كه زندگي،مسابقه يا چيزي شبيه به آن است كه حالا جلو هستيم يا عقب مانده ايم....فقط همين يك عادت نيك اگر همه گير شود و تبديل به رفتار گردد،ما،نزد يكديگر آمرزيده تر و روياها و شعارهايمان،نزد ما،محترم ترند...
از خودمان شروع كنيم...از نزديك ترين ها
همين امروز...خود همين امروز،شد 3سال...
البته اين يكي تاريخ،راستش،خيلي برايم مهم نيست.تاريخ جشن عروسي است،آخر...جشن خوبي بود البته...خيلي هم خوش گذشت...از آن دسته آدم هايي هم نبوده و نيستم كه جشن عروسي را انكار مي كنند ولي مي دانم بزنگاه خاصي نبود،جرقه و تابش خاصي در خود نداشت...يك مهماني بود،صرفاً،به افتخار ما،به قول معروف ما "گل سر سبد"ش بوديم و از شادي آدم ها انرژي گرفتيم...امااين انرژي از جنس انرژي شروع نبود،كه همه چيز پيش تر آغاز شده بود و ما از شور ادامه دادنش به وجد آمده بوديم.
راستش،تاريخ عقد هم برايم بي مفهوم است و هر كسي هم كه شاهد عقد ما بود يا بعدتر ها،عكس هاي محضر را ديد هم گفت كه ما خيلي بي حس و حال بوديم،انگار رفتيم بقالي قند و نبات بخريم.حتي در مورد اينكه كدام محضر باشد و اينكه اصلاً از قبل جايش را ببينيم،يا اينكه سر مراسم عقد چي بپوشيم و ... هم فكر نكرديم و برايمان مهم نبود.آخر،آنهم بزنگاه خاصي نبود و هيچ نبود جز رسميت دادن به اتفاقي كه پيشتر بينمان افتاده بود و به زعم خودمان،رسمي و اساسي و محكم بود به قدر كفايت.
خلاصه كنم كه ما تا كنون سالگرد عقد و ازدواج مان را جشن نگرفته ايم و هرگز هديه اي در كار نبوده و هرگز آنقدر مهم و هيجان انگيز نبوده كه 3بهمن برايمان شور و حرارت دارد؛گرگ و ميش روزي كه براي اولين بار بلندقدترين همكارم را از نزديك ، چهره به چهره و سخن به سخن ديدم و در دل از خود پرسيدم كه چرا موقع حرف زدن اينقدر لب ورمي چيند و دهانش را غنچه مي كند.همان شبي كه براي شكستن رسميت فضا،پرسيدم " اون بالاها هوا چطوره؟"...شبي كه پر از حس محترم شمرده شدن بود برايم و جاي ايراد و نقص باقي نگذاشت.
بزنگاه ما،3 بهمن 85 است و دارد 5 ساله مي شود.اگر هم اين روز 18 مهر اينجا سرك كشيدم و نوشتم،بخاطر اين است كه مثل هميشه مي توانم از اين روز گريز بزنم به 3بهمن،به آمدنش چشم بدوزم و به فكر هديه اي باشم پرشور و پر معني،درخورش.
عزيزم،نه 3سالگي عروسي و نه 4 سالگي عقد...5سالگي عاشقي مان كه در راه است و به زودي فرا مي رسد،مبارك...
بهمن يخ بندانم را گرم و لطيف كردي،روزگارم را شفا بخشيدي،دستانم را به آسمان هفتم بردي و قلبم را احيا كردي...
با تو بودن،روزگار خوبي است،خوب تر از آنچه پيش تر تصور مي كردم...خوب تر و خوب تر هم شده در اين 4 و اندي سال؛ آنقدر خوب تر كه شوقم را هر لحظه بيشتر مي كند براي اين امتداد عاشقانه و اين دلتنگي مدام و اين با هم بودن بي انتها...
اينقدر خوب است حالم با تو كه حتي دلم نمي خواهد به عوض كردن محيط كارم فكر كنم گاهي،چون از هر ساعت ديدنت دور مي شوم.چقدر به گوش مان خوانده بودند كه زوج ها نبايد همكار باشند و من هميشه ي اين چند سال با حيرت فكر كرده ام كه زوج هايي كه همكار نيستند چه مي كنند با اين بار سنگين دلتنگي و تنهايي...
تو،همه ي پيش فرض هاي بدبينانه و تمام محاسبات پيشگيرانه را بر هم زدي و اولين و تنها مثال نقض دنياي پر از پيش فرض و محاسبه شدي...من هم كه (مي داني) بيزارم از پيش فرض و محاسبه و احتمال و عاشق بي پروايي ام و شوريده سري و شگفتي...
حالا من 4سال و اندي است كه شگفت زده ي اين همه بودنت،اين همه بي نظير بودنت و اين همه شفاف و عاشقانه و پايدار بودنت هستم،عزيزترين
مهر و مهرباني و هواي خنك و روز خوش و كارهاي مفرح و مفيد و سلامتي و ... چه بهتر از اين؟
سپاس
كاش مي شد،اما،به همين ها اكتفا كرد و دل،خوش داشت.كاش مي شد مظلوميت آن دخترك را كه دست و پايش از تقلا افتاده و بي رمق،كف زمين پهن شده و هيچ كس را از حالش خبري نيست،فراموش كرد.
كاش مي شد به نام هم شهري و هم دانشگاهي و هم دانشكده اي و هم جنس و هم وطن و هم خون و هم درد،با او هم ذات پنداري نكرد.
كاش مي شد رفتن هميشگي اش را ناديده گرفت و اميدوار شد به اينكه تحصن بچه ها و تعطيلي كلاس ها،گره از مشكلي باز مي كند و او بر مي گردد.
كاش مي شد از ياد بُرد كه او زني بود لبالب از آرزو در خشكيده سرزمين من...زني كه به شهادت صفحه و قلم،شايسته بود براي از آرزو به اجابت رسيدن.
كاش مي شد فراموش كنم كه با آن مدركي كه قرار بود پايان اين سال تحصيلي به دستش بدهند هم به هيچ كدام از ريز و درشت هاي آرزو نمي رسيد و چند سال بعدتر مي شد يكي از ماهايي كه از ترس فسيل شدن و ماندگي و در حسرت همه روياهاي تباه شده،ميان اخبار و اطلاعات بي مصرف مي گرديم و هيچ به هيچ.كاش مي شد اين سرانجام محتوم ناكامي را باور نكنم برايش و يقين ام شود كه او مي توانست قاعده و سنت بشكند و به روزي بهين بنشيند،بالنده و تپنده.
اما...
كاش هايم بعيدند و اگرهايم،بي اعتبار.
آمنه رفته...داغش به سينه هامان،حسرت آخرين آغوش گرمش به دل تنهاي مادر ،پايان نامه اي به پايان نيامده روي ميز،گل هاي پژمرده ي جشن فارغ التحصيلي توي گلدان شكسته و نگاهي كه خشك شد تا ابد...
و ما همچنان رفتن برادرها و خواهرهامان را مي نگاريم و هر بار زخم هاي كهنه مان چرك مي كنند و بد بو مي شوند.
ديگر حنجره هم ياري نمي كند براي آن همه فرياد "مي كشم ،مي كشم،آنكه برادرم(خواهرم)كشت"
خسته ام...خيلي خسته ام...اين قلم را هم به زور دنبال خود مي كشانم.نه اينكه او كم آورده باشد، نه،كه جوهرش پُر و پيمان است...منم كه خسته ام...اين دست ها از كار افتاده اند.
نظر سرور عزيز:
سلام
هنوز يادواره جنگ جهاني دوم با شكوه در اروپا برگزار ميشود. ودر روز پايان جنگ از بازماندگان جنگ جهاني دوم قدر داني به عمل ميايد.(عملا جشن ميگيرند مدال ميدهندو....)جالبتر آنكه شبكه هاي مختلف تلوزيوني فيلمهاي بسيار قديمي و سياه سفيد را بامحتوي و مضمون جنگ به نمايش ميگذارند و هر سال آنها را تكرار ميكنند(سه سال متوالي يك فيلم را ديدم).
عجيبتر انكه روز گرامی داشت يادبود کشته شدگان و مجروحان استراليايی و نيوزيلندی در جنگ جهانی اول، زمانی که ارتش مشترک استرالیا و نیوزیلند به حمايت از انگلستان در جنگ جهانی اول شرکت کرد، را برگزار ميكنند. اما اهميت خاص این روز بيشتر مربوط می شود به نبرد سال 1915 در خلیج گاليپولی ترکيه که موجب کشته شدن ده ها هزار استراليايی و رقم خوردن يکی از فاجعه آميزترين وقايع اين سرزمين شد. در اين روز هر خانواده استراليايي به طور متوسط يک نفر را از دست داد و از آن پس بيست و پنجم آوريل هر سال به گرامی داشت کشته شدگان و مجروحان نبرد گاليپولی اختصاص داده شد.
مردان و زنانی که روزگاری در اوج جوانی برای اين سرزمين جنگيده بودند حالا پس از گذشت بيش از نيم قرن!!! با افتخار به همراهی دوستان و خانواده خود در مراسم حاضرميشوند..
براستي چه چيزي در برگزاري يادواره جنگ نه چندان باستاني ما! همين جنگي كه هنوز بازماندگانش پير نشده اند وفرزندانشان دوستان همكلاسيها وهمكاران ما هستند، تا اين اندازه ايجاد دلزدگي ميكند؟ نحوه برگزاري يادواره؟ نحوه حضور خود ما؟!!چرا ما نمی توانيم از کشته شدگان و مجروحان 8 سال جنگ تقدير کنيم؟چه چيزي با عث ميشود كه اگر آنطرف مرز باشيم ودر اين مراسم شركت كنيم برايمان جالب و هيجان انگيز ميشود حتي پر شور اما اينطرف مرز....؟ نميشود گفت كه جنگ اينجا خانمان سوز بود و آنجا نبود جنگ هر جاي دنيا در هر زماني ويرانگر است.
چرا برای ما همه چيز به نوعی نفرت انگيز شده؟صرف نظر از دلگيريهايي در خصوص شرايط موجود از دولت....و.. داريم. چرا هرچيزيكه به تاريخ گره ميخورد در دنيا ارزش است براي ما تبديل به ضد ارزش ميشود؟ حداقل با خودمان صادق باشيم اگر به تاريخ كهن خود ميباليم هيچ نكته اي از ين تاريخ را نميشود حذف كرد و نه از ياد برد
------
پاسخ من :
من از گراميداشت كساني كه سخن گفتن از فداكاري و از خود گذشتگي شان را حتي در اندازه خود نمي دانم حرف نزدم...فكر هم نمي كنم كه در هيچ گراميداشتي از جنگ در هيچ جاي دنيا اينچنين خود جنگ را مقدس بدانند و تكريم كنند.استفاده ابزاري از فداكاري آدم ها و مصادره ي همه اعتقاد بزرگ شان براي تحكيم قدرت،آزار دهنده است.
هيچ جاي دنيا جنگ را جشن نمي گيرند،از بازماندگانش تقدير مي كنند،از مقاومت هايش سپاسگزاري مي كنند.اما در جايي كه نه فقط هفته جنگ نامقدسش بلكه تمام روزهاي سالش را از اين قسم تقدير ها و گراميداشت ها انباشته اند،نامردمان خود را وارث بلاشك نبرد مي دانند و از رزمنده و زرمندگان هم آنچه مانده،يا زير هزاران لوله و دستگاه است،يا به كنجي خزيده و ناخن به انگشت حسرت گزيده و مردد ميان باورهاي در گذشته و حال از ميان رفته است.و بله،آن نامردمان و وارثاني كه سند جعل كرده اند و ماترك بالا كشيده اند،خود جنگ را و نه هيچ چيز ديگر را،جشن مي گيرند و چرا نگيرند؟بقايشان و اصلاً خود آمدنشان وام دار جنگ و خون هاي ريخته و زخم هاي التيام نيافته است
آدم ها را گره كور هم كه بزني به قلبت،فرقي نمي كند...
وقت رفتن مي رسد،دست ِآخِر
آنهم اين روزها كه روزگار رفتن و بريدن است.
قصد رفتن كه مي كنند،گره كور و شل فرقي ندارد،همه را مي دَرَند....
هزاران نخ كوتاه و بلند،
سياه و سفيد و رنگي،
با قيچي بريده يا به دندان ساييده،
از قلبت مي آويزد...خوني هم نمي چكد...
دست كه تكان مي دهي در هوا،نخ ها پاره مي شوند
و خواسته يا ناخواسته،
پيوندي نابود مي شود
كه يا بايد از همان جا باز گره اش بزني و محكم اش كني،
يا با همان يك تكه آويخته سَر كني و دلخوش باشي...
از من مي شنوي،تكه هاي آويخته را هرگز به هم گره نزن...بگذار يادگاري ها ،يگانه بمانند...
3/مهر/90 - زامياد
تولد من با جنگ بود و جنگ با آمدن من آمد...صاف هم آمد توي شهر من...31شهريور،خانواده سر ناهار بودند،داشتند براي تريت،نان خرد مي كردند كه شيشه ها ريخت روي سرشان...كه كوچه پشتي با همسايه ها صاف شد رفت پي كارش...كه همه از خانه بيرون ريختند و من 15 روزه را جا گذاشتند...كه دم حياط يادشان آمدم و برگشتند و بَرَم داشتند...
6ماهه بودم كه پدر داوطلبانه رفت جبهه...جنگ،بي خبري،بچه كوچكي روي دست...شكر خدا به 6 ماه نكشيد...پدر تركش خورد و برگشت و ماند.
مهدكودك و مدرسه ام هم جنگي بود...توي آن گرماي بي پدر ومادر،60 نفر،60 نفر مي ريختيم توي كانكس هاي بي كولر و به زور از ته كلاس تخته را مي ديديم تا مملكت توي روزهاي جنگ نا مقدس متحمل هزينه هاي ساخت مدرسه نشود،تا همه دوستانمان از همه ي آن شهرهاي ويران و جنگ زده،جا براي درس خواندن داشته باشند حتي اگر بابايي ديگر براي نان و آب آوردن نيست.
بعد از مهد و مدرسه هم ميرفتم بيمارستان پيش مادر...آنجا هم همه اش آژير قرمز بود...مادر كه براي كمك به اورژانس مي رفت،من تا برگشتنش زير ميز مي ماندم و همه اش مي ترسيدم كه يك مجروح خون آلود و قطع عضو بيايد توي اتاق و مرا بترساند.
توي خانه هم كه بوديم،مدام هواپيما رد ميشد،گوشهايمان را مي گرفتند و مي چسباندندمان به ديوارها كه خُل و موجي نشويم...
يك بار هم كه رفتيم يك شهر امن تر،توي حياط مدرسه چادر زدند براي ما جنگ زده ها و آن چادر كلاس مان بود و من از آن متنفر بودم و اينقدر گريه كردم كه پدر و مادر برگرداندند مان به همان شهر نا امن و مدرسه بدقواره اش.
اينها همه تصاوير كودكي گره خورده من هستند با جنگ،اين منفورترين و كثيف ترين كلمه ي دنيا...تازه من از خوشبخت ترين ها بودم كه خانواده ام همه زنده ماندند.
حالا يكي به من بگويد كجاي اين خاطرات گراميداشت دارد؟!سور و خرج دادن و شربت و شله زرد پخش كردن براي چه؟
روزها داغ اند؛از خورشيد و تكاپو
و شب ها از تاريكي و رخوت يخ كرده اند.
نسيم،پا سست كرده و
گل ها از خواب باران برنخاسته،به خزان مكرر رسيده اند.
خنده هايم را ديروز پريروزها در باغچه آباء و اجدادي ام گم كردم
و حالا،
در اين خشكيدگي بي مرز،
چه نشان
از باغ و برگ
از نيا و پدر...
اين كه مي شنويم هيچ نيست جز سكوت مرگ...
انگار سيلي خورده باشد به گوش تابستان...انگار پا پس كشيده باشد و دلش چركين باشد...انگار زمين يك دور اضافي به دور خورشيد گرديده باشد يا شايد چند درجه منحرف شده باشد...انگار چيزي از آسمان هبوط كرده باشد بر زمين...بر اين زمين...بر اين شهر
هوا عالي است...خيلي عالي
منِ بي طاقت مي ميرم براي اين هوا،چه رسد به اينكه چنين شتابزده و غافلگير كننده بيايد...هنوز تابستان است،حتي نه آخرش
شاعر را ديوار و سد و بارو،بند نمي آورد،
شاعر،همان قطره قطره فروافتادن و سنگ و صخره را سفتن است...
شاعر، همان درد بي درماني است كه به جان كاغذ و قلم ها افتاده و
سطر و بند را از نفس انداخته است...
شاعر، همان جمله هاي ناتمامي است كه تمامي ندارند،سه نقطه از پس سه نقطه...
شاعر،فريادي است از صدا تهي
كه پوست و پوسته را مي شكافد و از سرِ نو،سر باز مي كند...
شاعر،از شعرهايش جست مي زند بر هوا
و از ميان ذرات و نفس ها،راه به تصوير و هم صدايي باز مي كند...
شاعر،ناآرامي طوفان است كه باور ويراني را آبادِ كلمات مي كند.
شاعر،همان نقطه اول،سرِ خط است كه چشم بر هم نگذاشته،سفيدي ها را در مي نوردد.
شاعر،همان تخلص يكتايي است كه به حرف و نشانه،پاي كاغذها چنبره مي زند و
خود مي نمايد.
شاعر،اراده ي نافرجام دم برنياوردن و از پانشستن است.
شاعر،متهم عشق هاي نافرجام و سورهاي مدام است...
شاعر،انگارش نه انگار است
كه امروز است
يا فردايي ديرهنگام است...
او كه باشد،فصل نو مي شود
من به بار مي نشينم
سيب سرخ و انار خوني
شكوفه هايم،ريسه مي بندند
آفتاب،پلك نمي زند
شب،مجال نمي يابد.
او كه باشد
مجال با او بودن كه هميشه باشد،
فرقي هم نمي كند شب و روز
آفتاب ،خود، از اشتياق مي سوزد
و
شب را نوبت ستاره باران نيست.
او كه باشد
چشم در چشم و پر رايحه،
فرقي هم نمي كند بهار و زمستان
من نسيم و علف و جوانه ام...
بهار ،خود، پيش دستي مي كند براي پيشواز...
ورنه،زمستان هم به آراستگي،اجازه حضور مي طلبد...
....
پ.ن.:اين ها را 22/4/90 نوشتم براي روناك و اين ها هم باقي جملاتم هستند:
انتظار شيرين روزهاي "به از اين"...روزهاي ديدار و همجواري روناك...روناك..روناك
صدا كردنش و به گفتگو نشستنش چه كيفي دارد!
درهمه اين 6سال،هيچ چيز جايش را پُر نكرد...
هومن كه جاي خود دارد ولي جاي روناك خالي است...تهي است و تا پوك نشده بايد با روناك پُرَش كنم....
اين آرزويي است كه برآورده شدنش،تازه ام مي كند...بار مي دهم ...سيب سرخ و انار خوني
هوا،روي جاده ي داغ،موج مي خورد و همه چيز را درهم و معوج مي كند.برگ ها و درختان و آدم ها تقلا مي كنند و با چشماني كه هر لحظه بيم فرو افتادنشان هست،تن هاي شان را به هر طرف،پي سايه اي و اتاقكي،مي كشانند.همه زباله دان ها،بوي ماندگي و كپك مي دهند.صورت هاي آفتاب خورده،تيره و لكه دارند و آفتاب دست از لجبازي بر نمي دارد.رنگ به روي هيچ چيز نمانده و صبوري ريشه ها و رگ ها،از تاب افتاده است.
اين مخاصمه آفتاب و اين بي رحمي اش را كه از چشم مي اندازدش،دوست ندارم...
اين است حال تابستاني من...البته حس مشتركي است با همه ي تن هاي داغ اين شهر كه آفتابش به كنار،غبارش عجيب بي افق مان كرده است.
روي مانيتور كامپيوترم به بهانه تعطيلات تابستاني،تصوير يك ننوي توري سفيد را كه با دو چوب و يك طناب قرمز،كمي دورتر از ساحل ماسه اي سفيد،وسط كم عمقي آب جا گرفته،را گذاشته ام.كنار اين ننو،يك سطل فلزي كه تويش يخ و نوشيدني است و يك گيلاس،چشمك مي زند.چه خواستني است،نه؟
دراز بكشي وسطِ،وسط كه نه،كناره هاي دريا و تا چشم ات كار ميكند آبي باشد و صداي آب،جا بگيرد در تمام شنوايي ات.شنا هم اگر بلد نباشي،مهم نيست...آب تا كمرت هم نمي رسد.
من،البته،ننوي دونفره را ترجيح مي دهم ولي همين يكي را هم ميتوان با كسي شريك شد؛كسي كه آغوشش ادامه درياست و چشم هايش،دلبازي اتاقكي كه قد قوطي كبريت است.كلماتش طعم شراب صد ساله را دارند و صدايش،سكوت پرواز مرغكان دريايي است،آن هنگام كه از صيد روزهاي تابستاني نااميد شده اند.
دوستي منحني عجيب و غريبي دارد.ممكن است مدت ها در يك سطح انرژي، ثابت بماند ولي يك وقتي ناگهان به سطح انرژي بالاتري صعود مي كند؛اين خاصيت رفاقت هاي حقيقي است كه تاب سكون را ندارند.راستش را بخواهيد،يك رفيق شفيقي (ساناز) يك بار اين خصوصيت را براي فرآيند زبان آموزي برشمرد؛اين منحني پلكاني را مي گويم...اما اين روزها،احساس مي كنم در دوستي هم صادق است.شايد بخاطر شوق آموختن و به هم نزديك تر شدن است كه پس از يك دوره تلاش،ناگهان دريچه اي از ظرفيت هاي جديد دوستي بر انسان گشوده مي شود...بعد نگاه مي كني و مي بيني 13 سال گذشته و نمودار پلكاني دوستي ات،چه پويا و جاري و تابناك است.
مژده جانم،
اين بار،آمدن تو،شروع يك صعود در اين پلكان دوست داشتني بود و دريچه اي از هواي تازه تر كه بر ما گشودي.
نمي خواهم بگويم كه روزهايمان سراسر شادي بود،كه نبود...مي دانم تلخ ترين اتفاق ممكن را در اين چند صباح تجربه كردي كه هرچه هم تلاش كرديم و مي كنيم كه در سنگيني اش با تو شريك شويم،كاري از پيش نمي بريم...اما مراد من از "صعود و دريچه"،حس و حال ديگري است از جنس "در آغوش كشيدن و تمناي در آغوش يكديگر ماندن"،از جنس "بدرقه و چشم به راهي"،از جنس "حس مشترك فاصله ناپذير"،از جنس "بيش از هميشه به هم نزديك شدن"،از جنس "دستانمان در دست هاي يكديگر و اميد ديدارمان در قلب و خاطر و نفس"،از جنس "دلتنگي مدام و شيريني خلق خاطرات شكوهمند پويا"،از جنس "به پرواز درآوردن تمام انرژي مثبت مان همراه هواپيمايي كه چون تو مسافرش هستي،ستاره آسمان است".
دوست عزيزم،
از اميد و آرزوهايمان برايت هيچ نمي گويم كه تو خود واقفي به اسرار...
پس زيباترين "خدانگهدار" را بدرقه راهت مي كنيم.
.....................
پ.ن:تمام آن چند دقيقه خداحافظي در ميدان آزادي،در همه آن لحظات نبوغ و توقف در ميانه ناممكن دنيا،در آن دقايق دستان يخ كرده و آغوش تمام نشدني،دلتنگت شده بودم،عزيزم.
تَرك مي كنم ترا
بي هوا،
بي فغان،
بي درد استخوان...
بالا مي آورم
زهرِ بودن ترا
بي تهوع و خلآ
روي انزجار و بغض ساليان...
نرم و آرام و مستدام،
پوست تنم چه براق مي شود،
روح خسته ام،جوانه مي زند،
زخم هاي كهنه ام،نوبرانه ي بهار باغ مي شود.
روي شاخه هاي من،بلبلي جست مي زند
و در ميان غنچه هاي سرخ،
لابلاي رنگ و بو و تازگي،
سينه صاف مي كند،
زير آواز مي زند.
باغباني ام،به جا
آب و كود و چشم باني ام،سوا
قفل محكمي ببايد اين بر و باغ را،
تا از گزند نام تو
و لحظه اي،گذار تو
و بوي نا و خاطر نزار تو،
دور باد تازه بارداده هاي مشتاق را...
ديروز مان اسوه اي بود؛شيرين،شاد و راضي كننده
اينكه بزرگ مي شوي را شايد خودت نفهمي و متوجه اش نباشي يا لااقل براي آگهي اش بايد بنشيني و تمركز و كند و كاو كني،اما بزرگ شدن دوستان نزديك و جاني را روشن تر مي فهمي و مي بيني و از اين راه،يادت مي آيد كه تو هم بزرگ شده اي،عوض شده اي،آبديده و سخت شده اي...
دوستت كه حرف مي زند،كه خيلي هم خوب و قشنگ حرف مي زند،به خودت مي بالي و گردنت را فراز مي كني و حتي كمي حس خودشيفتگي ات ،رو و نمايان مي شود كه لابد سزاوارم اين دوستي ها و آدم هاي كم نظير را...
دوستم بزرگ شده....اصلاً بزرگ بود و رشيد تر شده...من هم بزرگ شده ام...شاد و راضي از گذشته ها كه حتي اگر بدبين ترين آدم دنيا هم باشم و فكر كنم تنها نكته مثبت گذشته هايم،اين انسان هاي صاف و بي غش و كم تا هستند،بازهم برگ برنده ي زندگي ،امروز،در دست من است و با اين برگ برنده،من پيروز همه ي ميدان هاي درگذشته و جاري و آمدني هستم.
... ... ... ... ...
امروز هم روز خوبي است.نه...اتفاق ميمون خاصي نيفتاده.حتي شايد اگر آدم چند ماه پيش بودم،بايد دانه دانه نحوست ها را مي شمردم و گله مي كردم و مي پژمردم ،اما من بزرگ شده ام ؛ آنهم ناگهاني، خيلي زياد و در زماني اندك.پس امروز،روز خوبي است؛چون هيج جاي من درد نمي كند،چون از سلامتي و حضور دوستانم با خبرم،چون درنمانده ام ،امروز،در هيچ خم مبهم و بي در رو زندگي،چون امروز هم توانايي صورت دادن بهترين ها را دارم و مي توانم روزي بزرگ خلق كنم در ميانه همه ي انرژي هاي ناجور و خبرهاي تلخ...
بي خيال دنيا و آدم ها نشده ام،فقط دارم ذره ذره تمرين مي كنم و ياد مي گيرم كه تنها راه ممكن در اين دنيا براي اينكه سالم باشم و سالم بمانم و زندگي را از سلامتم بهره مند كنم،اين است كه شاد باشم و به هيچ جنبنده و در خود ساكن مانده اي اجازه ندهم،شتاب گير راهي شدنم شود.
تمرين مي كنم به هر چيزي ارزش واقعي اش را بدهم و به سلامت و شادي خودم،بالاترين ارزش را...
همين...
آقاي سالور،اميدوارم اين بدترين فيلمتان باشد
فيلم "سيزده 59" چهارمين كار بلند "سامان سالور" و اولين كار اوست كه پروانه نمايش در سينماهاي ايران را دريافت ميكند.
اين فيلم كه در ژانر "جنگ" يا به اصطلاح "دفاع مقدس" قرار مي گيرد بنا دارد كه ويراني هاي حاصل از اين اتفاق تاريخي را به نمايش بگذارد.
دشوار است سخن گفتن و تصوير ساختن از حادثه اي كه هم تاريخي است و هم بازماندگانش هنوز حي و حاضرند،هم دستمايه شعار زدگي و نردبان صعود خيلي هاست و هم مصداق بارز جفاكاري در حق عده اي ديگر....
دشوار است درباره آن دسته از بازماندگان جنگ فيلم بسازي كه پيشتر حاتمي كيا (آژانس شيشه اي،روبان قرمز،از كرخه تا راين) و زنده ياد رسول ملاقلي پور(قارچ سمي،هيوا) به خوبي از عهده اش برآمده اند و اگر روايتي مي كني بايد نو باشد.
دشوارتر است حتي شايد وقتي كارگرداني كه تفكر متفاوتي دارد بخواهد بالاخره روي پرده سينماي وطني ظاهر شود...
اين همه كه گفتم همانقدر كه فرصت به نظر مي رسند،همانقدر هم مي توانند آفت باشند....مي توان فيلمي ساخت از شعار و كليشه ها و صاف رفت روي پرده و اين آن اتفاقي است كه متأسفانه براي "سيزده 59" افتاده است.
فيلم با يك ضربه شروع مي شود،يعني صحنه اي متفاوت از اتفاقي آشنا به نام جنگ،صحنه اي كه در آن رزمندگان جلوي سوراخي زانو زده اند و از يك مار تقاضاي رونمايي مي كنند.ماري كه برايشان پيام آور يورش هاي دشمن است...اگر هدف اين صحنه مخاطب عام است كه به خطا رفته و اگر مخاطب خاص كه بايد بگويم خيلي بد بود و بن مايه اي بود كه كارگردان آن وسط ها ول كرده بود بهر ... چه بگويم؟!
بعد از اين صحنه،حمله دشمن را داريم به گردان مذكور و پرپر شدن يك يك رزمندگان...تصاوير سياه و سفيد كه نه،ولي تيره و روشن اند و عدم استفاده از رنگ،كار جالبي بود كه صفر و يكي بودن،بي رنگ بودن و دوست و دشمن بودن را در جنگ به ذهن متبادر مي كرد...صحنه هاي جنگي هم اما،معمولي بودند و حتي انفجار ها مصنوعي و صحنه سازي جلوه ميكردند و درمقايسه با صحنه هاي مشابه از كارگردانان بزرگ اين وادي مثل حاتمي كيا و زنده ياد ملاقلي پور،درخور توجه نبودند؛بويژه حركات ناشيانه دوربين به قصد القا حس هيجان و اضطراب و تعليق،كاملاً ناكارآمد جلوه مي كردند،بالاخص كه در بازنمايي اين تصاوير ابزارهاي بهتري در دسترس كارگردان هست.در اين قسمت تنها تصوير و بن مايه در خور تأمل حركات آهسته صدمه ديدن رزمندگان در مقابل حركات و جابجايي سريع در هنگام جنگيدن و نيز تمركز روي پوكه ي فشنگي بود كه در انتهاي فيلم در كنار تصوير پوكه هاي آمپول مورفين يكي از بازماندگان،مفهوم خود را به نمايش مي گذاشت.
از اينجا فضاي فيلم عوض شده و تماشاگر همراه يك آمبولانس،آژير كشان،پا به بيمارستاني مي گذارد كه فرمانده گردان،آسيد جلال(با بازي پرويز پرستويي)،20 و اندي سال است كه در آنجا و در كما به سر مي برد.او در اين فاصله صاحب دختري شده كه همسن دوره ناهشياري اش است و همسرش را نيز از دست داده.
فيلم از اينجا به بعد افت وحشتناكي پيدا ميكند و از ضرباهنگ و كشش فيلم هيچ نمي ماند جز ديالوگ هاي شاعرانه و غير حيقيقي و تصاوير دراماتيكي كه ميخواهند شما را با اشك و سوگ به دنبال خود رهسپار كنند. اگر انتظار فيلمي نمادين را داريد،اشتباه ميكنيد چراكه هيچ يك از قواعد اثر نمادين و تمثيلي در اين كار به چشم نميخورد....اين فيلم را شايد به سختي بتوان واقع گراي نمادين دانست كه آنهم به روايت پيوست،مخدوش مي نمايد.
فيلم پر از ديالوگ هاي شعاري و ادبي،شخصيت هاي اضافي و اطلاعات دهي مستقيم است،بطوريكه جز پرويز پرستويي،براي هيچيك از بازيگران ديگر مجالي براي بازي كردن نمي ماند و بقيه تنها سر وقت شان ديالوگ هاي شان را مي گويند،يك فصل فغان مي كنند و خلاص...
پاره بيمارستاني فيلم با اين ديالوگ وحشتناك آغاز مي شود :
دختر پشت پنجره اتاق مراقبت هاي ويژه كه در آن مردي پر از سيم و لوله،بي حركت افتاده است،ايستاده و دكتري (شاهرخ فروتنيان) روبرويش:
"از وقتي يادم مياد گفتم بابا،يك مرد رو روي تخت نشونم دادن و گفتن اين باباست...هر چي ميخواين بگين رو به من بگين،من طاقتشو دارم"
البته اين متن دقيق نيست و ديالوگ اصلي شعاري تر و كليشه اي تر از اين بود.
تمام داستان فيلم همينجا يا اندكي پس از اين لو ميرود...كماي بسيار طولاني و قطعاً معجزتي و برخاستني در دنيايي كه ناشناخته خواهد بود.
و آغاز باقي كليشه ها...
همرزمي كه كارخانه دار شده و قطعاً آدم بدي است و پسرش سوداي ازدواج با دختر فرمانده سابق را دارد و دختر از او گريزان است و رياكاري او و پدرش را در ديالوگ هايي به ظاهر زيركانه به رخ شان مي كشد.(كليشه هميشگي نخ نما)
همرزمي كه هم اكنون هم نظامي و يا چيزي مشابه است،ريش دارد و انگشتر عقيق و آدم خوبي است قطعاً و تنها كسي كه هميشه كنار دختر آسد جلال است.(كليشه هميشگي نخ نماي تاريخ گذشته)
همرزمي كه به دليل مصرف زياد مورفين براي تسكين درد هاي جانبازيش به يك معتاد مفنگي با وضعيت فوق وخيم تبديل شده و آسد جلال وقتي اين را مي فهمد،با چند ديالوگ شعاري و كليشه اي طرف را متحول مي كند.البته آسد جلال تنها كسي است كه مي توان ديالوگ هايش را تاب آورد چراكه به روايت فيلم او از دوره اي ديگر سربرآورده و اين اتفاقاً فرصت خوبي بود براي نشان دادن اختلاف،لابلاي كلمات و ادبيات آدم ها.
همرزمي كه عشقش بخاطر تركش توي كمرش و احتمال ناتواني جنسي اش در آينده،از ازدواج با او منصرف شده و زن پسر همسايه ديگري شده و حالا او به حرفه ي قبليش،قهوه چي،برگشته و منزوي است.(شكست عشقي اتفاقي است كه براي غالب آدم هاي مي افتد و تاب نياوردني هم نيست براي اين همه آدم،چه رسد به رزمنده اي كه سينه دشمن نشانه مي رفته است)
همرزمي كه حرف نمي زند و راننده تاكسي است براي تحصيل روزي حلال خانواده...(همه كار ميكنند)
همرزمي كه نفهيميديم چكاره است ولي با همان مار اول فيلم به صحنه پاياني پا مي گذارد.(؟؟؟؟)
همرزمي كه نديديمش ولي نصاب ماهواره شده بود.(بطور كلي تأكيد روي ماهواره فراوان بود)
بقيه شخصيت ها:
پروفسوري كه اين همه سال آسد جلال را نگه داشته براي اينكه نوه اش در آلمان تحت سرپرستي بيوه آلماني پسرش است و او از ديدارش محروم مانده و دختر و خانواده آسد جلال او را ياد خانواده پسر درگذشته اش مي اندازند.(چه دليل قانع كننده اي و چه پيرنگ بي رنگي)
دكتري كه بي خودي آن وسط ها مي پلكد.(يعني شاهرخ فروتنيان را با آن همه جلال و جبروت آورده اند كه چه،توي چند تا صحنه بگويد متأسفم...عجيب مرا ياد لطيفه اي ميانداخت با اين مضمون كه هموطني همواره آرزو داشته پزشك شود تا از اتاق عمل بيايد بيرون و به خانواده چشم انتظار بگويد " متأسفم")
دوست پسر دختر آسد جلال كه دانشگاه را رها كرده و به همراه دوست يا فاميلي در كار نصب ماهواره بودند با يك پيكان وانت به شدت تزيين شده به قصد نشان دادن طبقه اجتماعي شان.معلوم هم نيست كه قرابت اين دختر و پسر با چه منطقي و در چه موقعيتي صورت گرفته،هيچ كنش و واكنشي هم كه رابطه حسي يا منطقي اين دختر و پسر را مشخص كند وجود نداشت و مشخص هم نبود كه چه لزومي دارد كه طرف تا اين حد درهم و داغون باشد.اين دو نفر آخر كه بطور كلي زائد بودند و بود و نبودشان هيچ خللي يا تداومي را در فيلم رقم نمي زد،جز تأكيد شعاري روي سال تولد پسر(با بازي صابر ابر) كه سيزده 59 بود و تأكيد شعاري روي نابودي اين نسل به روترين و بي مايه ترين شكل ممكن .
فيلم علاوه براينها،اشتباهات فاحشي هم داشت مثل خروج آسدجلال از بيمارستان در حاليكه چندين دوربين شبانه روز او را رصد كرده و حتي مكالماتي كه بايد در اتاق او صورت مي گرفت را ديكته مي كردند.
مثل صحنه اول فيلم كه بالاخره معلوم نيست كه گردان به اشغال دشمن در مي آيد يا نه،از طرفي حضور فرمانده در بيمارستان و بقيه دوستان در محيط بيرون حكايت از عدم اشغال دارد و از طرف ديگر جنازه همرزم شهيدشان سال ها بعد توسط تفحصي ها كشف مي گردد.
مثل پياده روي طولاني آسد جلال در خيابان هاي تهران در حاليكه بدون كمك توي بيمارستان قادر به طي كردن طول راهرو كوتاهي هم نبود.
داستان و فضاي فيلم آبستن و انباشته از هيجان است،هيجان برگشتن بيماري از كما پس از 20 و اندي سال،هيجان رودررويي پدر و دختري براي اولين بار،هيجان دنيايي كه كمي از روزگار اصحاب كهف كم دارد،ولي فيلم از هيجان تهي و به جاي آن از مرثيه پُر است.
گره افكني و گره گشايي فيلم در جايي پيش از پايان بندي كليشه اي آن،انجام مي گيرد و در پايان،فيلم به اوج نيم بندي رسانده ميشود كه آنهم مرهون بازي پرستويي و موسيقي است و ناگهان در اوج رها شده و فرو مي افتد در ورطه شعار زدگي و تصاوير تكراري و تحولي بي منطق كه پيرنگ و چرايي داستان را به شدت مخدوش ميكند.حتي اگر بخواهيم به مفهوم واقع گرايي نمادين وفادار بمانيم( كه بارها در فيلم نقض شده)،بازهم رجوع به مفهومي در 30 سال قبل را نمي توان دليل خوبي براي تحولي در حال و اكنون آدم ها برشمرد و حتي تجويز كرد.اين ميشود شعار در شعار،مي شود ارتجاع شعار...
آنچه قابل ترويج است نقد شعار زدگي است كه اين همه پيامد منفي براي اين ملت و اين خاك داشته و بايد از لابلاي حال سرد و گرم چشيده مان،پل بزنيم به تحول و دگرديسي.
من فيلم بد كم نديده ام،از فيلم هاي بد و بي ادعا تا خيلي از بدهاي مدعي ولي هرگز مثل اين فيلم كلافه و درهم نشدم و تصميم اكيد به ترك سالن نداشتم و اين در حالي است كه من با تمام شوق و ادراكم پا به سالن نمايش اين فيلم گذاشته بودم.ضعف هاي اين فيلم آنقدر زياد بود كه مثل فحش ركيك مي كوبيد توي صورت آدم .از آدم هاي كليشه اي و ديالوگ هاي شعاري و بازي هاي بد و گريم غير حرفه اي و شخصيت هاي پا در هوا و اتفاقات تخيلي بگير تا پايان بندي سراسر مهمل و مرثيه خواني ها و اشك درآوردن هاي زياد به قصد پر كردن خلاء جذابيت و معني.
هيچ نكته مثبت قابل عرضي،جز بازي پرويز پرستويي،نداشت ،بخصوص در اين ژانر پر محصول و روزگاري،پر رونق كه پر از آثار فاخر است...
آقاي سالور،اگر ميخواستيد جلوي چشمان تماشاگر عام ايراني به نمايش درآييد موفق شديد ولي اين مهم را به چه قيمتي طلب كرديد؟من هم مثل دوست ديگري از منتقدين اين وادي بايد عرض كنم كه از شما نا اميد نشدم و براي ديدن كارهايتان حتماً خواهم رفت البته با تحقيق ولي از عمق وجودم اميدوارم كه اين بدترين فيلم تان باشد.
گاهي نمي توانم همه ي حرفم را بگويم اما هميشه مي توانم بيشتر آن را بنويسم.مثلاً همين چند ساعت پيش كه گلدان شكست و در كوبيده شد،مي خواستم بگويم كه چشم هاي من دست هاي شما را دوست دارد.مي خواستم بگويم اين دوست داشتن خيلي راحت است،كافي است روزي چند بار به دست هاي همديگر نگاه كنيم.باور كنيد كه ممكن است؛نشان به آن نشان كه همين چند روز پيش همه به يك سوژه مشترك خنديديم.يادتان هست كه چند ساعت بعد هم بي هوا،همه جا ابري شد؟
كافي است به فصل ها فرصت بدهيم و دلمان هم بي خودي باران نخواهد.ابرها،بعضي وقت ها،آدم را كلافه مي كنند.
03/01/1379
بقیه داستان را از زبان سکوت می نویسم...
نمايش "جيره بندي پر خروس براي مراسم سوگواري" از 23 خرداد امسال در تالار چهارسو از مجموعه تئاتر شهر ،به اجرا در آمده است.
نويسندگي و كارگرداني اين نمايش را علي نرگس نژاد به عهده داشته و بازيگران آن صابر ابر،پانته آ پناهي ها و هانيه توسلي هستند.
اين نمايش در واقع تصوير بسيار خوش ساختي از يك حادثه است.آنچه از عنوان خوش ساخت در نظر دارم شامل عناصر متعددي است كه در صدر همه آنها بايد به نمايشنامه قوي اين اثر اشاره كنم.
در 3-2 دقيقه اول نمايش حس ميكني كه كارگردان دارد از زبان بازيگرش به تماشاگر اطلاعات مي دهد و اين كمي آزاردهنده است،اما گره اول نمايش همين جاست.همين كه مادري اطلاعاتي را مخفي كرده و آنها را گزينشي در اختيار فرزندش قرار مي دهد.
شخصيت پردازي ها بخوبي صورت گرفته و در زمان اندك نمايش،تكليف شما با درون غالباً نامتعادل بازيگران نمايش معلوم مي شود.با اينكه در جاهايي شخصيت ها باور پذير نيستند،اما اين تعمد نمايش است در ارائه اغراق آميز از عدم تعادل رواني شخصيت ها كه بخوبي فضاي حاكم بر نمايش را از ترس پر مي كند و بدون استفاده از موسيقي و هرنوع ابزار خارجي براي ايجاد رعب و وهم،اين فضا را با ديالوگ ها ، حركات و بازي ها به خوبي خلق كرده بطوريكه در قسمت هايي،نمايش به اندازه ي يك فيلم تكينيكي ترسناك،نفس را حبس مي كند.
تنها بن مايه ي وهمناكي كه استفاده شده،خون است كه هر چند بر آن تأكيد فراواني شده و حتي عنوان نمايش را به خود اختصاص داده،اما در جهت درونمايه داستان كه همان " راز نگشوده" است قرار ندارد.جايگزيني براي آن به ذهن من نمي رسد و نمي توانم منكر اين شوم كه در داستان بخوبي نشسته است اما چيزي از دورنمايه داستان به دست نمي دهد و آوردن آن در عنوان نمايش حتي اگر به قصد گره افكني هم بوده باشد،موجه نيست چراكه از نقاط قوت نمايشنامه همين گره افكني هاي مداوم تا پايان داستان است كه همزمان گره گشايي و تحول اتفاق مي افتد.
با وجود اينكه موضوع نمايش يك حادثه نه چندان خلاقانه بوده و لايه هاي چنداني را براي كنكاش به ذهن بيننده متبادر نمي كند،اما همه چيز سر جاي خود است و بطور كلي با روايتي منسجم ،نقش آفريني عالي و پرداختي مناسب از يك اتفاق مواجهيم.اتفاقي كه از نيمه نمايش تقريباً قابل حدس زدن است.
ضمن عرض ارادت فراوان به تمامي سازندگان و عوامل اين نمايش،نكاتي كه در ذهن من مبهم و سوال برانگيز آمده را نيز نقل مي كنم تا براي خودم هم فرصتي براي تأمل بيشتر باشد.
به زعم من،تنها ايراد داستان به شخصيت هانيه وارد است.آنچه پيرامون اين شخصيت اتفاق مي افتد،غالباً مبهم و بدون توجيه است...اينكه چرا هانيه هم دچار عدم تعادل رواني است؟آيا اينكه مادرش شخصيتي نا متعادل و لجباز است،براي ايجاد اين سطح از عدم تعدل كافي است؟
شناخت ما از مادر هانيه به جملاتي كه درباره مادر ادا مي كند،محدود مي شود و اين مسأله علاوه بر اينكه اطلاعات دادن مستقيم براي روشن كردن ذهن مخاطب است،توجيه مناسبي هم براي وضعيت روحي او به دست نمي دهد.ديالوگ هاي اين شخصيت كه ميان وهم و واقعيت هستند،قضيه سفر به مراكش و اينكه او يك بار مرده است،هيچكدام در جهت درونمايه داستان نمايش نيستند و حتي در قسمت هايي به ايجاد فضاي طنز گونه پهلو مي زنند.حتي آنجا كه هانيه مي فهمد فرهاد،فرهاد نيست و خسرو ست،واكنش هجوآميزي از خود نشان مي دهد،بطوريكه در پايان داستان نامتعادل ترين شخصيت ،هانيه است.
رابطه بين هانيه و فرهاد ،به عنوان دوست دختر و دوست پسري كه بر عشقشان به يكديگر تأكيد مي شود،هم به خوبي از كار در نيامده و بيشتر شبيه رابطه خواهر و برادري است.
از همه نكات آورده شده كه بگذريم، نمايش، كاري قوي و قابل تأمل است و تماشايش را به همه دوستان توصيه مي كنم .
قسمت دوم
مگر جنگ 5روزه با يك روز آتش بس،فتيله را پايین مي كشد؟نه عزيزم،اصلاً از صبح كه بيدار مي شوي،وير تك زدن و پاچه گرفتن مي افتد به جانت...امان از اين عادت هاي بد ما...
راستي يادم رفت بگويم،توي كل اين 5روز نبرد،دريغ از يك نامه الكترونيكي "انرژي مثبت" كه دوستان مرحمت كرده باشند!دريغ از يك پيام كوتاه كه بگويد " ما همه با هم هستيم"!گِلِه نمي كنم.مي دانم طبق روال خال هايمان به هم ديگر خورده بود.البته دستش درد نكنه اين اسوه كوچولوي ما كه هي به فرزند خواندگي اصرار ميكرد،بچه ام، و ما هي حوصله اش را نداشتيم.
القصه،جمعه شد و صبحانه خوشمزه و منحصر به فردش هم دواي درد ما نشد.البته چاي كيسه اي را نمي توان در اين عدم رضايت بي تأثير دانست.خلاصه اينكه،يك صفحه ي ديگر به متن آتش بس پيوست كرديم شامل سه بخش...
بخش اول : دستور و اجراي پخت پاستا با سس پستوي خانگي خود خودم با سبزيجات فراوان كه با ته ديگ سيب زميني و سالاد و سوپ نودلز به عنوان پيش غذا،سرو گرديد و پيش از به دهان بردن،دل ما را بُرد...
بخش دوم : باغباني مبسوط شامل تعويض حدود 15 گلدان و كاشت سه گياه جديد و سامان دهي تراس-باغچه كوچك مان به كمك گلدان هاي زيبايي كه از لاله جين خريده بوديم و حداكثر استفاده را از صندوق اتوموبيل دوستان برده بوديم و كلي ذوق كرده بوديم.اگر بدانيد چه دل و جگر و قلوه هايي شده اند اين گياهان ما با لباس هاي نو...مي دانستيد كه ما بيشترين تعداد موجودات زنده اي هستيم كه هم بالاي خط فقريم و هم در يك خانه 54 متري سكونت گزيده ايم،در صلح و صفا،بي دعوا و جا تنگي
منتظر بخش سوم از پيوست متن آتش بس در روز دوم هستيد؟...مي گويم اما بدانيد كه پيش از اين بخش جدال تا حدود زيادي پايان يافته بود و زندگي پرچم سفيدش را در هواي نيمه ابري بعدازظهر جمعه ما به اهتزاز درآورده بود و شيريني خوراني بود كه نگو و نپرس.
گفتيم وسط اين همه شور و شعور و شيريني،يك حلوايي هم بپزيم كه بشود حلاوت ختم نبردي جانفرساي مان .آري،حلوا هم پختيم براي دوستي عزيز باشد كه قبول افتد و در نظر،نيك آيد و ...ديگر هيچ
شكر در شكر،شيرين كام باشيد.
بخش سوم : شركت در كنسرت گروه دستان با نام " به نام گل سرخ" با اشعار استاد شفيعي كدكني و آواز سالار عقيلي و حضور نوازنده و ساز هندي
اين بخش به تنهايي فتح الفتوح تمام غزوات دنيا بود.اگر تن خسته جنگ هم نبودم،اين موسيقي روح و تن دوباره ام مي داد.هرچه توي جنگ عادت كرده بودم كه با چشمهايم همه جا را بپايم و هر حركتي را رصد كنم،اينجا اما،در جريان موسيقي و شعر،آتش وباد و باران و آب،چشم ها را نيازي نبود.بيرونِ دَر،به امانت سپردمشان تا هيچ جنبش و رنگ و نوري،تمام حواسم را به قدر ذره اي حتي،ناقص نكند.تا صداها بيايد و بنشيند توي سرم. راهشان بسته شود و ميان اعصاب و رگ هايم حبس شوند و ...اينگونه شد.
حالا زندگي بر سر صلح آمده و با موسيقي و به مستي،در حال و هوا و سر سودايي ام مي رقصد و مي رقصد.
پ.ن.:بيرون متن مينويسمش چون از متن و بهانه و حرف و حديث خارج است او كه كنار من است و همراه من است و بهترين من است و بي او زندگي سراسر جنگ است و با او هر جنگي محكوم به مصالحه.
او كه توي روزهاي سركشي ام با لبخندي آرام نگاهم ميكند و در روزهاي آرامش ام،با لبخندي آرام نگاهم ميكند و او كه هميشه با لبخند نگاهم ميكند.
قسمت اول
يك هفته اي بود كه داشتم با زندگي مي جنگيدم.هي او تك مي زد و من ميخزيدم توي سنگرم...هي من پاتك مي زدم و او پنهان ميشد. خدا نصيب دوست و دشمن نكند اين قسم جنگ ها را.جنگ سردند،مثلاً، ولي آتش به جانت مي اندازند...جهنم به پا مي كنند وسط روزهايت.
ما هم از آرامش حوصله مان سر رفته بود،زديم به خط مقدم جنگ با زندگي به اميد هيجاني و غنيمتي،اما از اين يكي هم حوصله مان سر رفت.نفس گير بود،آخر، و ما هم نفسي برايمان نمانده،ديگر.
اين شد كه نشستيم و آخر هفته متن آتش بسي را آماده كرديم.شروعش با يك صفحه دستور پخت شويد-نخود پلو با ماهيچه بود كه شويدش هم بايد تازه مي بود (اين شرط را زندگي گذاشته بود) و يك بساط سبزي پاك كني هم بايد به كمرمان مي زديم كه زديم و جايتان خالي با ته ديگ كنجدي اش،پيش شرط خوبي از كار درآمد.بعد ديديم هنوز دلمان به صلح و حتي مذاكره،رضا نيست.اين شد كه چُرت بعد از ناهارمان را نيمه كاره رها كرديم و بند دوم از متن آتش بس در روز اول را به نام "جرم كيميايي" نگاريديم. بَدَك نبود.كيميايي بود ديگر(توقع ديگري نداشتم)،با فيلمي كه نقش اولش را پسرش بازي ميكرد و به روال هميشه،همان قصه كفش پشت خوابيده و سبيل مردانه و تيزي و مرام و خون و لوطي گري بود.اين يكي فيلم،زمان اش هم دوران پيش از انقلاب بود و آن پايين هاي شهر.ناگفته نماند كه فيلم را از سوتي پُر كرده بودند،اينقدر كه تعمدي به نظر مي رسيد.انگار ميخواست بگويد كه منظورم همين حالاست ولي مجبورم بچسبانمش به قبل از انقلاب.درآمده بود فيلم را سياه و سفيد ساخته بود كه قديمي به نظر برسد،آنوقت هي پرايد و 206 رد مي شد و فنِ كولرهاي اسپيلت جابجا به ديوار ها چسبيده بود،آنهم در نماهاي نزديك.راستي،متادون و تزريق مواد مخدر قبل از انقلاب هم در زندان ها رواج داشته؟پنكه هاي كوچك دستي كه با باتري كار ميكنند چطور،بوده آن موقع ها؟اگر بله كه ما خيلي از مرحله پرتيم به جون آق جاهل.
فيلم اما يك حرف هايي هم داشت مثل اينكه " وقتي آجان بيفته تو مردم،يقين حق با مردمه" و " با مردم باش" و از اين شعارها كه به قول آقا پولاد كيميايي(همان رضا سرچشمه) "اصلش" ما فقط همين ها را فهميديم،بس كه ديالوگ ها سنگين و شعاري و پرت و پلا بود و خلاص...
پيش شرط دوم آتش بس روز اول،يك لفت و ليس هايي هم پيدا كرد شامل يك ساندويچ در فست فود بيژن پاسداران كه خلف وعده شد و به دليل داشتن سس فراوان مطلوب نيفتاد و رفتيم سراغ تبصره دوم يعني قدم زدن در پارك "آب و آتش" كه اين يكي طبق استانداردها و الزامات قانوني پيش رفت و جاي دوستان خالي....
ادامه دارد...
پرسيد : كدام فصل سال را بيش از همه دوست داري؟
گفتم : ارديبهشت
گفت:ارديبهشت كه فصل نيست!؟
گفتم : فصل نيست اما به اندازه تمام روزهاي همه ي فصل هاي سال مي توان به پنجره اش تكيه داد و زندگي را تحسين كرد.ارديبهشت اولين فصل خوش دلي است در سالياني كه دل خوش را به مثقال ميفروشند.
نوشته شده در ۲۶ارديبهشت ۹۰
خرمشهر،تكه خرمي بود از پازل خوزستان من و ايران ما...امروز ،سالروز عشق مردماني است كه با هر مرام و مسلك و انگيزه،حتي تكه ويرانه پازل مان را هم روي دوش بيگانه نگذاشتند...با نهايت نفرت از جنگ ،همه ي عشقم ،امروز،تقديم به آناني كه تماميت پازل گربه اي مان را با تمام جانشان حفظ كردند.آي خوزستان درد كشيده ي خراشيده ي ويرانم،خرمشهرت مبارك.
نوشته شده در سوم خرداد ۹۰
يك قدم مانده به ميز،چنگ مي اندازي و انگششت را دور دسته كيف قلاب مي كني.در دفتر را محكم مي بندي و صداي تكان خورن شيشه هاي در را پشت سرت مي شنوي.دسته كيف را توي دستت فشار مي دهي و تند تند راه مي افتي.چند بار كليد را توي قفل در ماشين مي چرخاني تا باز شود.كاغذ مچاله شده اي را كه كنار ماشين روي زمين افتاده،برمي داري و توي كيسه زباله ماشين مي اندازي.
فکر می کنی یک بستنی باید حالت را خوب کند.دوتا ملاقه فالوده ریز شیرازی و رويش هم بستنی سنتی پر خامه.
"بی خیال رژیم!"
مي روي و روي صندلي بي پشتي مي نشيني.بستني را قاشق قاشق قورت ميدهي و سرمايش گلويت را بي حس مي كند.می رسی به فالوده.
"اَه،آبلیموش کمه"
بلند مي شوي و با قدم هائی سست می روی توی مغازه. شيشه آبليمو را برميداري تا هر چقدر دلت مي خواهد بریزی. نگاه دریده صاحب مغازه را بی خیال می شوی و بي آنکه بچشی،با همان قدم های سست، بيرون مي آئي و خودت را ول می کنی روی صندلی.قاشق پر از فالوده را با چشمت دنبال مي كني و به دهان مي بري.
"اَه،بازم آبلیموش کمه.به دَرَک.دیگه نمی رم"
تا ته ظرف را مي خوري و آخرين قطره ها را هورت مي كشي.نگاه ها به سويت بر مي گردند. شانه بالا می اندازی و لبخند بي جاني مي زني .
" آی حال می ده آشغالشو همين جا شوت کنم و برم. کاش می شد "
بلند مي شوي و با قدم هاي سست و بي رمق پا مي كشي سمت سطل زباله.
"خاک بر سرت کنن، اين همه آشغال داره همه جا وول مي خوره ،شوتش كن اين یک تیکه لا مصبو"
سطل آشغال تميز و بزرگ را ور انداز مي كني.پايت را روي پدال مي گذاري و فشار مي دهي. بوي گندش مي زند زير دماغت.
"اینجاها رو هر روز جارو می کنن.اين يه تيكه آشغال كه به جائي بر نمي خوره"
دماغت را از بالاي سطل دور مي كني.ظرف خالي را محكم توي دستت مي گيري و پرتش مي كني توي سطل.
با قدم های سست بي حال می روي توي ماشين مي نشيني.از در پاركينگ مي گذري و جلوي ساختمان ماشين را پارك مي كني.
"شب كه اومد مي دم ببره ماشين رو بذاره پاركينگ"
روي زمين پر از خرده نان و دانه هاي برنج است.سرت را بالا مي گيري و ساختمان را نگاه مي كني.با آخرين رمقِ پاهايت، خودت را تا درب آپارتمان مي كشاني."باز اين آشغال ها رو نبرده"
رد خشك شده ي زردآبي كه از زير كيسه بيرون زده دلت را به هم مي زند.كفش هايت را پشت در رها مي كني و داخل مي شوي.
كليد را روي ميز پرت مي كني و مي روي توي آشپزخانه.دستهايت را توي ظرفشوئي مي شوري و به آشفتگي هاي مهماني شب قبل نگاهي مي اندازي. تلويزيون را روشن مي كني. فیلمی را بر می داری و توی دستگاه می گذاری و مي روي روي مبل دراز مي كشي.
روي ميز،جلوي دستت كتاب نيمه خوانده را مي بيني.با انگشتت ضربه اي به آن مي زني تا روي شيشه سُر بخورد و برود آن طرف ميز.پايت را دراز مي كني روي ميز و فیلم را تماشا مي كني.
چشمت مي افتد به پنجره .هوا گرگ و ميش شده است.
"الان پيداش مي شه.حوصله گير دادن هاشو ندارم"
به زور خودت را از مبل جدا مي كني.روي چشمهايت دست مي كشي.پاهاي بي حس شده ات را باز و بسته مي كني و لنگان لنگان مي روي توي آشپزخانه.
"اَه چقدر ظرف و آشغال"
یك کیسه زباله بر می داری و همه آشغال ها را جمع می کنی.در ماشين ظرفشوئي را باز مي كني و ظرف ها بيرون مي آوري."باز این ماشین ظرفشوئی هم كه بازیش گرفته،هیچی رو نشسته"
سبدش را بيرون مي آوري . كمي با آن ور مي روي و راهش مي اندازي.كنترل تلويزيون را بر مي داري و صدا را بالا تر مي بري.برميگردي توي آشپزخانه كه حالا تميز و منظم شده. دستت را روي سينه مي گذاري و نفس عميقي مي كشي.دلت ضعف مي رود.توی یك پیش دستی تمیزبراي خودت گوجه و خیار خرد می کنی.بويشان می پیچد توی سرت.پوست خيارها را دسته می کنی و می ریزی توی سطل.کیسه زباله پر شده.آن را گره می زنی و دم در،كنار كيسه ديگر مي گذاري.
با یك دستمال قطره های آب روي کابینت را خشک می کنی.دست مي بري سمت كشو تا كيسه زباله ي جديدي بيرون بياوري.صداي تلويزيون بالا مي رود.زن سر رئيسش داد مي كشد و در دفتر را محكم مي بندد.كشو را مي بندي.دستمال را توي مشتت نگه مي داري. کنار تلویزیون می ایستی. کنترل را بر می داری ، صحنه را دوباره به عقب بر می گردانی.زن سر رئيسش داد مي كشد و در دفتر را محكم مي بندد. توي گلويت داغ مي شود.دستت را روی گلویت می فشری.صحنه را عقب می زنی و نگه مي داري.به چشم هاي زن نگاه می کنی .به رئیسش كه نيم خيز شده و دست هايش را روي ميز ستون كرده.صداي به هم خورده شدن در توي سرت مي پيچد.دوباره به صورت زن نگاه مي كني.صورتش بزرگ شده و تمام صفحه را گرفته است.به زن توي تصوير لبخند مي زني. دستمال توی دستت مچاله مانده و لاي انگشتانت خيس شده.صدای تلویزیون را زیاد می کنی و به آشپزخانه میروی. كنار پنجره مي ايستي.كوچه تاريك و خلوت است.كمي عقب مي ايستي و دستمال را از درز باز پنجره به بيرون پرتاب مي كني.
سلام.اينقدر ازم دور شدي كه تو دهنم نمي چرخه كه بگم سلام عزيزم.پس خونه ات اينجاس.اون " شهر آرماني" ات كه به اتاق خواب گرم و نقلي مون ترجيحش دادي،اينجاس.هميشه دم رفتن،چنگ مينداختي توي موهام و سرمو توي دستات ميگرفتي و مي گفتي :"بايد برم.بخاطر همين چشائي كه بايد هميشه آروم باشن،بايد برم".مي گفتي : "نترس...برق همين چشا منو بر مي گردونه...دلِت قرص"
منم كه جخ 18 سالم هم نشده بود.چه مي دونستم؟ ميگفتي :"دلِت قُرص"،منم دلمو قرص مي كردم به حرفات.
"خيلي ممنون خانوم....ميل ندارم...خدا رحمتش كنه...فاتحه اش رو مي خونم"
بوي حلوا دلم رو بهم مي زنه.از همون وقتا كه هي توي اين مجلس و اون مراسم،حلوا مي پختن و مي گفتن تو هم بيا هَم بزن و منم ملاقه رو دست نگرفته،عُق ميزدم.نميدونم از بوي گلابش بود كه تو دوست نداشتي يا از رنگش كه عين خاك گور بود يا از هموني بود كه همه مي گفتن،"ويار"...ويار گلاب و خاك گور و نطفه و خون...
اون روزا تو رفته بودي و من مرده بودم.التماسشون مي كردم كه بذارن يه شب برم خونه ي خودمون و تنها باشم.مي گفتم :" به خدا كاري نميكنم،فقط ميخوام عين گذشته ها منتظرش بمونم و دلمو خوش كنم كه فردا مياد"...نميذاشتن...نذاشتن و يه دنيا حرف موند توي سينه ام.اما اونقدري زور تو زانوهام بود كه واسيم و بگم نمي خواستي توي اين قطعه هاي ويژه بذارنت.دست خطت رو هم داشتم.نمي دوني چه قيامتي كردن قوم و خويش سر اين حرف من.مگه راضي مي شدن؟كلي جون كندم،تو سرم زدم،به سينه كوبيدم،خوابتو ديدم،غش كردم و وايسادم تا مجاب شدن.نمي دوني چقدر آدم فرستادن از اين ارگان و اون سازمان كه "حق دارين به گردن همه "،كه " بايد جائي درخور مقامتون در نظر گرفته شه"،كه "بايد زيارتگاه بسازن ازتون" و اين حرفا.اما مگه من حاليم ميشد؟! مقام تو واسه من مقام عشق بود و من هم قسم همه ي عمرت بودم.نمي خواستم اين يه بخت رو ازم بگيرن كه يه روز بيام و بخوابم كنار دستت.
هر چي داشتم و نداشتم دادم تا اين يه جاي بغلي ات رو برام بخرن.اون روزا عجيب فكر ميكردم كه زود مي بينمت.فكر ميكردم ميام و ميبينم زير يه درختي نشستي و يه كوه كتاب هم كنارته.بهت ميگم :"باز تو كتاباتو كوه كردي دم دستت؟" ...ميخندي و مي گي :"آرومم ميكنن...تو كه نباشي دلم به اينا خوشه" و بعد چنگ ميندازي توي موهام و سرمو محكم توي دستات ميگيري.
من كه نديدمت ولي مي گفتن يه تير خورده بوده توي سرت و سرت شده بوده به قاعده دو تا توپ فوتبال.
نديدمت.حتي وقتي آوردنت توي خونه،عُق زدم و رفتم توي دستشوئي و اونقدر اونجا موندم تا بردنت.اينجا هم نيومدم....مادرت مي گفت:"بي عاطفه اس"...همه ميگفتن:"دل گُنده اس"...ولي مهم نبود. مي خواستم جلوي چشمم باشي،راه بري،نگام كني و لبخند بزني.نمي خواستم اينجوري ببينمت،يه جا مونده و خاك شده.
همه خنده هاتو قاب گردم و زدم به ديوار.همه ي اين سالها باهات زندگي كردم و دو سالمون،حالا شده 26 سال.همه كتاباتو خوندم.همه يادداشت هاتو مرتب كردم و نگه داشتم.
اونم همه كتابات رو خوند.خودم ياداشت هاتو دادم دستش و يكي يكي براش خوندم.گفتم بذار اين بچه تو رو ببينه دور و بر خودش.
مادر مرده،كِر خودت بود.آروم نداشت.عين خودت هوائي بود.دوره افتادم و هر جا رفت،پي اش رفتم.
نمي دونم كجا از دستم در رفت و ديگه برنگشت.گفتن مننژيت بوده.عين خودت،ناغافل يه چيزي خورده بود به سرش.چه مي دونم من بدبخت؟...4 ماهه هراسونم...اومدن ازم اذن گرفتن كه بذارنش بغل دست تو.به من نيومده به فكر خودم باشم.چي ميگفتم؟!اين بچه يه عمر حيرون تو بود.توي هرچي ازت مونده بود،سَرَك ميكشيد تا به قول خودش كشفت كنه.
من كه نديدم ولي مي گفتن توي غسالخونه هزار برابر هميشه شبيه تو بوده،با سر ورم كرده عين سر تو وقتي رفتي و توي سرم غوغا بود.
بازم نيومدم.پا نذاشتم رو خاك قبرستون كه از بچگي ازش بيزار بودم.هزاري هم كه اسم گل منگولي روش بذارن،قبرستونه،گورستونه،خاكه،خاك...نيست مرده ها رو از سردخونه ميارن اينجا،به گمونم همون طوري يخ كرده مي ذارنشون سينه خاك...واسه همين اين خاك تابستون و باهار نداره،هميشه ي خدا يخبندونه.
نمي خواستم بيام.نمي خواستم تو و اين پسره برام خاك بشين.كشتيارم شدن كه اومدم.هر روز و هر شب رو سَرم هوار مي شدن و مغزمو مي خوردن.مي گفتن :"خاك سرده،آرومت ميكنه"...مي گفتن:" حتماً حكمتي داره كه تو زنده اي و اونا رفتن"...مي گفتن:"خدا خودش...."استغفرالله...اينو كه ميگفتن سرم باد ميكرد.دو برابر سر تو و اون پسرت كه نديده ميدونم توش چه قيامتي بود.پاي خدا رو وسط مي كشن كه من خوف كنم؟يه عمري خوفش تو دلم بود،چه تاج به سري شدم آخه؟
اينقدر گفتن و گفتن و گفتن...ولم نمي كردن...تو هم اين چند ماهه ولم نكردي...اينقدر كه با اون سر ورم كرده ات اومدي تو خوابم و هربار خواستم چند ساعتي بِكَنَم از اين دنيا ،صاف اومدي نشستي توي سياهي چشام و يه كلمه رو تكرار كردي ..."بيا"..."بيا"..."بيا "...
دلمو آشوب كردي...بيا...اومدم.تو كه ميدوني طاقت ندارم بخواي و بگم "نه"،فقط انگشت به دهنم كه اين همه سال آزگار چرا نيومدي سراغم....يه دفعه رفتي كه رفتي كه رفتي...
زار زدم،گفتم:"بي معرفتي...نامردي"..كَكِت نگزيد.بگو خبر داشتي عمر تنهائي من از مال تو خيلي طولاني تره.خواستي اميد نَبُرَم؟خواستي سستي نكنم؟كردم؟نكردم.عشقتو قاب كردم همه جاي اون خونه،نمي دونستم اين بچه رو بي تاب تر ازخودم ميكنم برات.
بگذريم...نيومدم گله گذاري،اومدم بگم بيا،اينم من،ساييده و نخ نما،خُرد و خراب،بي كسِ بي كس.
اومدم بگم اين اولين و آخرين باريه كه ميام اينجا.اومدم بگم كم آوردم.ديگه نيا به خوابم.صدام نكن.ازم بِبُر. من كه خو نكرده بودم به رفتنت،به نداشتنت.الانم اگه هستي دستتو بذار تو دستم و بيا با اين بچه راهي شيم،اگر نه،رها كن بزار من تنهايي بزنم به راه.خداحافظ من و تو اين بچه.حواست بهش باشه.اگه دفعه ي ديگه اي پام سُريد و اومدم اين ورا برات گلاب ميارم.
براي من كه زندگي يعني در تك تك لحظات مردن و زنده شدن،با تو بودن مرگ مطلق است.
وقتي هستي،ماهتاب!بدجوري همه جا را تاريك مي كني
و من بيشتر احساس مي كنم كه با تو ام.
بعد آرام جلو مي آيي و آنقدر نزديك مي شوي كه حركت لبهايت را كه هواي اطراف گوش مرا مرتعش مي كند،حس مي كنم.
دستت را درست روي تپش تند قلب من مي گذاري.
مي گويي و با حرف هايت مرا به هر جا دوست داري،مي بري.
من آرام پلك روي هم مي گذارم.
تو قبله ي من مي شوي و من در نمازم به سوي تو در مرگ مطلقم.
چشم كه باز مي كنم،اما،نيستي...
من مي مانم،حس انقباض،لبهاي تو و گونه ام كه به شدت مي سوزد.
من تو را همه جا دارم.
تو ستاره شب پيداي هميشه حاضر مني...
"كعبه منم،قبله منم،سوي من آريد نماز كان صنم قبله نما،خم شد و بوسيد مرا"(1)
1/7/77
روزهاي اول دانشگاه
(1):سايه
پ.ن.:گفته بودم كه توي سررسيد هاي قديمي ام به چند يادداشت برخوردم كه همه در محدوده زماني روزهاي آخر شهريور تا روزهاي اول مهر 77 هستند و حال و هواي خاصي دارند.اين يكي از هموناست.همين لحظه،
اين ساعت گوارا،
حالا كه مي دانم نزديكي...
مي دانم در انديشه مني،گهگاه...
-و مي دانم كه امروز،اگر،به قشنگي يك روز برفي ديگر بود،
آغوش مهربانت از "من" پُر مي شد-
دلتنگ ترم از هميشه،
حتي از روزهايي كه ديدارت را غيرممكن كرده بود.
از نبردي جانكاه آمده ايم،
پيروز و مغرور،
بعد از آن شبانه روزهاي مرگ آور
تورا
و
مرا...
حالا...
فقط دلم مي خواهد
چشمانم را در سينه ات پنهان كنم،
تو به طپش بيافتي،
و عطر ضربان هايت بشود بستر من....
سايه امني يافته ام،
پس از سالياني كه روح عريان سرگردانم،
وحشت زده،
ميان جنگل درختان بي سَر،سَر كرد.
مهمانت را خوب بنواز...
از راه دوري آمده...
26/1/86